یه سیب می تونه وقتی رفت هوا هزار بار تو نور خورشید رقص بخوره و بغلته و بیاد پایین ،می تونه اینقدر بچرخه تا از درخت بیوفته ،می تونه خالق یه جرقه باشه تو یه یه ذهن و بشه زیر بنای کل فیزیک،میتونه یه سیب گاز زده باشه یا اینقدر گاز خورده باشه تا هیچی جز چوبش نمونه .

می تونه همون میموه ی ممنوعه باشه وتموم آرزوهای ابلیس ،می تونه چیده شه تا آغازگر تراژدی خدا باشه و همونی باشه تو رو از عرش به فرش آورد.

می تونه پر یادبودهای خاکستری کهنه ی تو باشه،میتونه همون سیب درخت همسایه باشه که با دلهره ای از باغ همسایه چیده شده،ولی کاش سیب نبوده ی حیاط ما بود!!!!،می تونه بوی تموم عشق دنیا توش باشه ،می تونه یه شکوفه ی سیب باشه زیر برف بهاری !

می تونه با کارد از وسط به دو نیم مساوی تقسیم شه ،می تونه کارد اون رو از کنار به یک قسمت برای یه نفر تبدیل بکنه و تو از آن هیچ!!


من به تو خندیدم
چونکه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی!
پدرم از پی تو تند دوید.
و نمی دانستی که
باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است!!
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک،
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک!
دل من گفت برو.
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز
سالها هست که در ذهن من آرام ،
آرام...
حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چه می شد اگر باغچه کوچک ما سیب نداشت؟!!

شعری در جواب شعر حمید مصدق