سه شنبه چرا این همه فاصله؟

کاش تو بودی تا برای رفتنش غزلی هزار غم بگویی ،از گریه کوه ،از آسمان سوگوار ،باد داغدار ،از رود بی قرار....

کاش تو بودی تا شعر حماسی ات ،حماسه بودن و رفتنش را می سرود ،کاش بودی و می گفتی که دوباره مثل تو هرگز !

کاش این آخری ها بودی و بال پر زدن هوای غزل او می شدی!

کاش کلام تو می گفت که ناگهان چقدر زود وقت عزیمتش فرارسید ،چقدر زود به روز مبادایش رسید!

کاش همین جا، پیش تو ،خاک می شد  -شاید، خاک اینجا، تحمل اینهمه را نداشت!!-

ولی نبودی تا سه شنبه ی تلخ فاصله ها رو نظاره کنی...

غزل قيصر امين پور در رثاي يار ديرينش سيد حسن حسيني (شاید این بار برای خودش)

سنگ ناله مي‌كند: رود، رود بي‌قرار

كوه گريه مي‌كند: آبشار، آبشار!

آه سرد مي‌كشد باد، باد داغدار

خاك مي‌زند به سر، آسمان سوگوار

سرو از كمر خميد، لاله واژگون دميد

برگ و بار باغ ريخت، سبز سبز در بهار

ذره ذره آب شد، التهاب آفتاب

غرق پيچ‌وتاب شد، جست‌وجوي جويبار

در لبش ترانه‌ آب، از گدازه‌هاي درد

در دلش غمي مذاب، صخره صخره كوهوار

از سلاسه سحاب، از تبار آفتاب

آتش زبان او، ذوالفقار آب‌دار

باورم نمي شود، کي کسي شنيده است

زير خاك گم شوند، قله‌هاي استوار؟

بي‌تو گر دمي زنم، هر دمي هزار غم

روي شانه‌ي دلم، هر غمي هزاربار

هر چه شعر گل كنم،‌ گوشه‌ي جمال تو!

هر چه نثر بشكفم، پيش پاي تو نثار!

ناگهان چقدر زود دیر می شود..

خیلی سخته ولی او نیز وداع گفت....

یاد قیصر امین پور بیش از هر زمانی یادباد 

دست عشق از دامن دل دور باد!

مى توان آیا به دل دستور داد؟

مى توان آیا به دریا حكم كرد

كه دلت را یادى از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود، ایست!

باد را فرمود، باید ایستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را

بى گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مى دانست تیغ تیز را

در كف مستى نمى بایست داد

از واپسین اثرش: دستور زبان عشق


 

سیب

یه سیب می تونه وقتی رفت هوا هزار بار تو نور خورشید رقص بخوره و بغلته و بیاد پایین ،می تونه اینقدر بچرخه تا از درخت بیوفته ،می تونه خالق یه جرقه باشه تو یه یه ذهن و بشه زیر بنای کل فیزیک،میتونه یه سیب گاز زده باشه یا اینقدر گاز خورده باشه تا هیچی جز چوبش نمونه .

می تونه همون میموه ی ممنوعه باشه وتموم آرزوهای ابلیس ،می تونه چیده شه تا آغازگر تراژدی خدا باشه و همونی باشه تو رو از عرش به فرش آورد.

می تونه پر یادبودهای خاکستری کهنه ی تو باشه،میتونه همون سیب درخت همسایه باشه که با دلهره ای از باغ همسایه چیده شده،ولی کاش سیب نبوده ی حیاط ما بود!!!!،می تونه بوی تموم عشق دنیا توش باشه ،می تونه یه شکوفه ی سیب باشه زیر برف بهاری !

می تونه با کارد از وسط به دو نیم مساوی تقسیم شه ،می تونه کارد اون رو از کنار به یک قسمت برای یه نفر تبدیل بکنه و تو از آن هیچ!!


من به تو خندیدم
چونکه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی!
پدرم از پی تو تند دوید.
و نمی دانستی که
باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است!!
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک،
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک!
دل من گفت برو.
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز
سالها هست که در ذهن من آرام ،
آرام...
حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چه می شد اگر باغچه کوچک ما سیب نداشت؟!!

شعری در جواب شعر حمید مصدق